فروش مودم فیبر نوری


» غلام

غلام

روزی شخصی در کوچه ای می گذشت، ناگهان غلامی را دید. از اینکه چشم بر زمین دوخته خوشحال شد و قصد خریدنش را کرد. از او پرسید می توانم تو را به غلامی برگزینم؟

گفت:آری.

گفت: نامت چیست؟

گفت: هرچه تو بگویی. گفت: از کجا آمده ای؟ گفت: هر کجا که تو بخواهی. گفت: چه کار می کنی؟ گفت: هر چه تو بگویی.

ناگهان صاحب به گریه افتاد و گفت: ما نیز باید برای صاحبمان (خدا) اینگونه باشیم و رو به غلام کرد گفت: تو آزادی.

تگ ها :   داستان

تبلیغات در ارم بلاگ
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  توری سایبان گلخانه   |   مجله آشپزی   |   خرید آنتی ویروس   |   فروش تجهیزات ویپ   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   مشاور ایرانی در لندن   |   آزمون نظام مهندسی   |   مصباح ترمز   |   خرید کتراک   |   بلاگسازان   |   لینک پرومکس  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○ دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○ مشاهده