فروش مودم فیبر نوری


» موتوری کیف قاپ

موتوری کیف قاپ

این کارها از او بر نمی آمد. یاد حرف مادرش افتاد كه می گفت: پسرم، لقمه حرام شگون ندارد. روزی را خدا می رساند.

زن از گارگاه بیرون آمد. پشت به خیابان چادر را روی سرش جمع و جور کرد.

موتوری کیف قاپ چرخی زد به زن نزدیک شد.

چند خیابان آن طرف تر، پسر کیف را از دوستش گرفت و چشمش به عکس داخل کیف افتاد.

اشک روی گونه هایش لغزید، عکس مادرش بود.


تگ ها :   داستان
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   مجله آشپزی   |   خرید گونی   |   فروش تجهیزات ویپ   |   خرید آنتی ویروس   |   خرید کتراک   |   وکیل حقوقی   |   لینک پرومکس   |   مصباح ترمز   |   بلاگسازان   |   آزمون نظام مهندسی  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○ دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○ مشاهده