فروش مودم فیبر نوری


» داستان کوتاه:روباه و کلاغ

داستان کوتاه:روباه و کلاغ

کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست.

روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت: ای وای تو اونجایی، می دانم صدای معرکه ای داری!چه شانسی آوردم.

اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان.

کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت: این حرف های مسخره را رها کن اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.

روباه گفت: ممنونت می شوم، بخصوص که خیلی گرسنه ام، اما من واقعا عاشق صدایت هم هستم.

کلاغ گفت: باز که شروع کردی اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتد.

روباه دهانش را باز باز کرد.

كلاغ گفت: بهتر است چشم ببندی که نفهمی تكه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.

روباه گفت: بازیه؟ خیلی خوبه! بهش میگن بسکتبال.

خلاصه ... بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.

روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد: بی شعور، این چی بود؟

کلاغ گفت: کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تفاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد.


تگ ها :   داستان

تبلیغات در ارم بلاگ
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  مصباح ترمز   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   مشاور ایرانی در لندن   |   بلاگسازان   |   لینک پرومکس   |   خرید کتراک   |   توری سایبان گلخانه   |   آزمون نظام مهندسی   |   فروش تجهیزات ویپ   |   خرید آنتی ویروس   |   مجله آشپزی  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


آموزش تصویری حرکات بدنسازی آموزش تصویری حرکات بدنسازی مشاهده